
و معجزه وقتی تو نفر اول لیست آدمی باشی که نفر اول لیست توست. و فقط می شه با لغت معجزه تعریفش کرد.
کلا پیکسلایی رو که دوس داری نباید بزنی به کیفت، که نیفتن. ولی اینطوری می افتن یه گوشه اصن نمی بینیشون و فقط هستن. چه فایده که فقط باشن و نبینیشون، بجای اینکه هی ببینیشونو یادت بندازن چرا بودنشونو.
چه تناقض تلخی بین بودن و گم شدن این پیکسلاست.
شنیدم یکی از آموزشای فضانوردا اینه که اگه تو شرایطی طناب ارتباطیشون با قضیه از بین رفت، یکی از اشیایی که دارن و در محور سفینه ولی در جهت عکس پرت کنن، اینطوری با نیروی عکس العمل اون به هدفشون بر می گردن.
شاید گاهی راه رسیدن به هدف دور شدن از دلبستگی ها و چیزای دور و وره.
اما، کی می دونه یه وقتی اگه چیزی دم دست نبود و هیچی با خودت نداشتی باید چکار کنی؟
پ.ن:
حالا تو موندی و یه خیابون خالی و هوای سرد و خاطره ای گنگ از یه سری آهنگه نصفه...
پ.ن: نیاز به توضیح نیست که تمثیل در کار است.
تو نمی فهمی که تمام زندگیم یه کوره شده که تو خودش منو می سوزونه. نمی فهمی که تک تک وسایل خونه تو رو یادم میاره، تک تک خیابونایی که توشون راه می رم، تک تک کافه هایی که توش می شینم. نمی فهمی دونه دونه ی برگ درختای ولیعصر شعله های آتیشن که منو از تو دارن نابود می کنن. نت به نت آهنگایی که گوش می دم، خوره شده و روحمو ذره ذره می خوره. نه چون تو با من بودی- که نبودی- فقط چون هستی، تو لحظه لحظه ی زندگیم هستی، تو خواب و بیداریم هستی. تو نمی فهمی که زنگ صدات مث پتک توی سرم می کوبه و روانیم می کنه، نمی فهمی که تمام هستیم داره تو اون چشمای لعنتیت غرق می شه. نمی فهمی که لبخندت داره قطره قطره ی خونمو می مکه. نه، تو هیچوقت نمی فهمی. هیچوقت نمی تونی بفهمی. تو حتی نمی تونی این آتیشی که داره منو می سوزه ببینی، حتی نمی تونی بهش نزدیک بشی. نه، تو نمی تونی لمسش کنی. تو نمی فهمی، نمی تونی. لعنت به این شهر که گوشه گوشه اش واسم شکل صورت توئه. لعنت.
پ.ن: لعنت بر پدر و مادر کسی که از فردا زارت زارت کلید کنه "حسام، کیه کیه؟"
دیگه خسته ای، خسته تری از ریختن برنامه و داشتن استرس واسه جوونی کردن. پیر شدی گویا. انگار پوچه لذتهای جوونی هرچند خیلیهاش رو تجربه نکرده باشی. پوچه هیجان طلبی های مسخره، ماجراجویی های بی مزه.
۲-به طرز عجیبی همه چیز نسبیه. به شکل شگفت آوری مطلق از بین رفته.
-دبستان که بودیم سر صف هامون از جلو نظام می دادن. اما من تا وقتی از دبستان بیام راهنمایی فکر می کردم می گیم عجلو نظام و یه ارتباطی با همون عجل لولیک الفرج آخر صلوات داره این. اما همیشه واسم سوال بود خدا و پیغمبر و اینا چه ربطی به نحوه ی صف بندی سر صبح ما دارن.
-این دعای ماه رمضون یجاش بود که هدی للناس و بینات یا یه همچین چیزایی، خلاصه تو دبستان سر صف همیشه این یه تیکه رو با تکیه بر هدی بلند داد می زدن و منم کلی حال می کردم ازین شور حسینی که بچه ها می گرفتن، اما تو راهنمایی اینجاشم همینطوری آروم می خوندن، اصلا سر همین شد که از دین و ایمون دلسرد شدم.
-دبیرستان پنجشنبه صبحا می رفتیم مراسم روخوانیه قران تو نمازخونه مدرسه. آخه هم گرم بود، هم دیگه نمی خواست سر صف وایستی، هم آخرش همیشه یه حلیمی صبحونه ای چیزی می دادن. تازه بعضی وقتام طول می کشید و ده دقیقه ای از کلاس می پیچید.
دو:
-دانشگاه تو چمنا که بخوابی حراست میاد بهت گیر می ده. اما تو مسجد بخوابی نه. اما من هنوز تو چمن می خوابم، من اصول خودم رو دارم، درست یا غلط. اما دارم، متوجه اید که؟
آره، من همچین آدمیم.
پ.ن:آره داداش، اون رد پا، تویی.