تبليغاتX
ChEt BOY
سه شنبه 19 آبان1388
بر سر سردر
هر شب طی مسیر برگشت از دانشگاه، در محفل دوستان، یکی از دانشجویان فهیم بانگ برمی دارد که: «ااا، امروزم تموم شد، معلوم نشد چه گهی خوردیم.» و سایر دانشجویان به نشانه تایید سر خود را به شدت تکان می دهند. و آنگاه یکی دیگر از دانشجویان مشتاق سینه سپر، سر برمیاورد و اینگونه به جمع خطاب مب کند: « آقا خدایی دیگه از فردا کلاسا رو جدی بگیریم، باز آخر ترم به گه خوردن می افتیما!». و اینبار حضار با شدتی بیشتر سر به تایید می گردانند، تا فردا شب که باز همین ماجراست...

از این روایت هرشبانه اینطور دستگیر می شود که اصولا جوانان ما چکیده ای هستند از عناصر اراده، آینده نگری و صد البته همت و پشتکار. همچنین حضور پر رنگ و تاثیر گذار «گه» در زندگی دانشجویان تامل بر انگیز است.

و همینطور علت اصلی انواع اسپاسم، آرتروز و شکستگی ستون فقرات در نواحی گردن، مقدار بالای همدلی، همفکری و هم قَسَمی جوانان مذکور می باشد.

+ HeSaM
جمعه 15 آبان1388
سلسله واشکافیهای یک درونگرا

جعبه های کادوی تو در تو رو دیدید؟ همینایی که هر کدوم رو که باز می کنی باز یه جعبه کوچکتر توش هست. خوب حالا فک کنید که من توی کوجکترین جعبه بودم و تو این خودشکافیهای اخیر طی هر مرحله جعبه ای رو که توش بودم باز می کردم و تو یه جعبه بزرگتر قرار می گرفتم.

فکرش رو بکنید که هر جعبه ای رو که می شکافم تو یه سیاهیه مطلق قرار می گرفتم و باید کلی تلاش می کردم تا ببینم جعبه ی دیگه ای هست یا نه، و همینطور دریدن جعبه جدید هم سختتر می شد.

ولی دیگه می ترسم. می ترسم بیشتر پیش برم.  می ترسم از سیاهی های بعدی. می ترسم که به خلاء برسم. می ترسم جعبه ی آخری وجود داشته باشه و بعدش هیچی. 

و خسته شدم. هرقدر که پیش می رم احساس فرسودگی بیشتری می کنم. احساس می کنم پیر شدم. نمی خوام ادامه بدم. اصلا نمی خوام ببینم، می خوام یه کم، فقط یه کم مث بقیه حال کنم...

پس برمی گردیم به اصل اول قانون اساسی chetboy و کلا به چیزم. و تا اطلاع ثانوی فکر کردن تعطیل.

+ HeSaM
یکشنبه 19 مهر1388
کارگران مشغول کارند... فعلا
زدیم خودمونو شکافتیم، حالا لاشه و آت و آشغالش ریخته رو زمین. یه مدتی وقت می خواد تا جمع و جورش کنم و تمیز کاری های مربوطه...

فعلا نخواهم بود، تا شرایط روحی مناسب برسه.

و از تمامی دوستانی که به وبلاگشون سر نمی زنم تو این مدت پیش پیش پوزش می طلبم.

می روم، اما بر خواهم گشت.

فعلا تمام

+ HeSaM
چهارشنبه 15 مهر1388
که صدسال زنده باشی
می خوام بگم یعنی کسی هست که آدم بیشتر از اون دوسش داشته باشه؟ یعنی ممکنه کسی بیاد تو زندگیت که بیشتر از اون دوسش داشته باشی؟ منظورم اینه که بجز این، رابطه ای تو دنیا هست که عشق رو بشه باهاش تعریف کنی؟ یعنی بجز این چیزی هست که بشه صداقتو باهاش معنی کنی؟ یعنی کسی تو دنیا هست که بیشتر از اون دوسِت داشته باشه؟ همینطوری الکی هم دوسِت داشته باشه؟ هیچ انتظاری هم نداشته باشه؟

قویا و شدیدا رفیق بی کلک، مادر.

-این آهنگها به جهت گیتار سولوهای شاخشون اکیدا توصیه می شن:

one. گیتاریست کرک همت، گروه متالیکا

comfortably numb. گیتاریست دیوید گیلمور، گروه پینک فلوید

sultans of swing. گیتاریست مارک نافر، گروه دایر استریتس

ice. گیتاریست اندرو لاتیمر، گروه کَمِل

+ HeSaM
جمعه 10 مهر1388
می دونی؟ -می دونم
چقدر زجر آوره ببینی کسی چیزی رو که باید ببینه، نمی بینه. و وقتی که خیلی دیر شد جلوی چشمهاش میان و تازه اون موقع است که می فهمه ندیدتش، اما وقتی که دیگه دیر شده.

و شکنجه آورتر از اون اینه که ببینی خودت یه جیزایی رو نمی بینی.

می دونی نمی بینی و باز نمی بینی. چیزهایی رو که باید ببینی.

 

-فیلم( the wall ). نمایشنامه (داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد) و کتابهای سه گانه پل استر با رعایت نکات زیر توصیه می شود.

the wall رو وقتی ببینید که بعدش تا چند روز کاری نداشته باشید و نخواید از خونه بیرون برید.

نمایشنامه رو یه کله بخونید و پست مدرن بودنش رو مد نظر قرار بدید.

سه گانه رو با تعمق بخونید. شاید یه پست راجع به استر و نوشته هاش بنویسم، اگه حال  داشتم.

پ.ن: از اون موقع که این توصیه ها رو می نویسم همه میان راجع به اینا کامنت می ذارن و پست اصلی رو بیخیال می شن. شاید دیگه توصیه ننویسم.

+ HeSaM
یکشنبه 5 مهر1388
لیکن چه چاره؟
آره آقا. آسمون همه جا یه رنگه.  به فرض همه جام آبیه. قبول.

 ولی آسمون به ما چه ربطی داره؟ مگه نه اینکه ما تو این زمین لعنتی راه می ریم و همه جای این زمینم گند و گه برداشته. مام تا زانو رفتیم تو این کثافت. کثافتی که خودمون درسش کردیم، خودمونم توش زندگی می کنیم. روز به روزم این گند بیشتر و بیشتر می شه. کم کم داره می رسه به خرخره مون، همین روزاست که تو کثافت خودمون غرق شیم.

ای کاش فرشته ها رو زمین بودن، ما رو بغل می کردن و با خودشون  می بردن تو آسمون. تو همون آسمونی که همیشه و همه جا آبیه. ولی نه. اگه فرشته ها رو زمین بودن اونام فرو میرفتن تو همین لجنی که ما درست کردیم، اونوقت به بالهای اونام گند زده می شد. اونام مث ما به این زمین زنجیر می شدن.

ای کاش آدما گند نمی زدن به خودشون، ای کاش  زمین همه جا و همیشه سبز بود...

-واقعا اعصاب ندارم این روزا

-در راستای کار فرهنگی این ترانه ها توصیه می شه:

جبر جغرافیایی،از نامجو

تو آب، از آبجیز

comfortably numbو marooned  از پینک فلوید

take this waltz از leonard cohen

 

 

+ HeSaM
یکشنبه 29 شهریور1388
باز آمد، بوی ماه ...

به مناسبت باز گشادی دانشگاهها و مدارس.

کلاس مقدمات طراحی-  دانشجوی عصبی بعد از 5دقیقه که وارد کلاس شده رو به استاد: استاد ببخشید، می شه کار منو زودتر کرکسیون* کنید، عجله دارم باید برم.

استاد:نه خیر نمی شه، دیر اومدی می خوای زودم بری؟ دوستاتون زودتر از شما اومده بودن.

دانشجو عصبی: پس اون ماکتمو بده برم! ادامه جمله به حالت زیر لب و ... .

باز هم کلاس مقدمات طراحی-  استادی که در انگلستان مدرک دکتری گرفته نمی تونه از روی مقاله مجله انگلیسی بخونه. در حالی که دانشجویان سر بر میز می کوبند هر ۳۲ دندون یکایکشان قابل شمارش است.

کلاس استاتیک-  استاد: خوب حالا از این عبارت بدست اومده انتگرال بگیرید.

دانشجوی خسته: استاد مگه بیکاریم!

کلاس هندسه-  استاد داغون: بچه ها تا می تونید از این دانشگا بکنید، برید سلف، برید سایت فایل دانلود کنید، برید کتابخونه کتاب بگیرید، برید ورزشگاه فوتبال بازی کنید.

زبانِ درازِ دانشجویان در مقابل این نصایح قاصره و به دلیل خلوص استاد از چشمها اشک جاریه.

در ورودی دانشگاه –  صبح اول مرداد:

دانشجوی فعال و مشتاق هنگام ورود به دانشگاه متوقف می شود.

حراستی: برو آقا، برو دانشگاه تعطیله.

دانشجوی مشتاق: می خوام برم کتابخونه مرکزی. مگه 24 ساعته نیست؟

حراستی: نه آقا مرداد تعطیله. برو خونه تون. برا چی میای دانشگا؟ برو بشین تیلویزیونتو نیگا کن. تابستون مگه می رن کتاابخونه. برو آقا جون. برو.

*کرکسیون( correction  ) در علم معماری به عمل پست ارائه کارها به استاد و تخریب و تکذیب اون کار توسط اساتید گفته می شود.

-در روزهای داغونی روحی فرهاد بسیار می چسبد.

-آلبوم Shangri la  مارک نافر بسیار توصیه می شود.

با عرض پوزش بدلیل مشکلات فنی چند روزی قالب وبلاگ عوض شده. بعد از رفع مشکلات، اصلاح می شود 

 

+ HeSaM
چهارشنبه 25 شهریور1388
نسبیت، احساسی

ما نفهمیدیم دستشویی های دبستان انقدر ترسناکه یا بچه دبستانی ها انقدر ترسو؟ مشکل از بچه دبستانی هاست که انقدر فاصله خونه تا مدرسه همیشه زیاده یا از خیابونا؟ یا شایدم اصلا زیاد نیست؟شاید اصلا فاصله ای نیست؟ شاید اصلا دستشویی ها هم ترسناک نیستن... دلم می خواد این روزا یه بار برم به مدرسه ابتدایی مون سر بزنم...

-این روزا کلا حال ندارم، نمی دونم چرا

-اگه زندگیتون یکنواخت شده، اگه خیلی هم با این زندگی حال نمی کنید اجرای زنده chop suey- system of a down  توصیه می شه. در اوضاع سیاسی اخیر آهنگ طرف ما شاهین نجفی هم خالی از لطف نیست.

-babel  هم توصیه می شه، از این فیلمای اپیزودیکه که روایت موازی داره. ارزش دیدن داره فیلم.

-وای خدا، داره رعد و برق می زنه... تابستون جونای آخرشو داره می کنه دیگه. پاییز منتظرتیم.

 پ.ن: دوستان عزیزی که مایل به دیدن عکسهای من بودن، از طریق لینک فلیکرم امکان دسترسی مهیا شد.

 

+ HeSaM
جمعه 20 شهریور1388
فمیلیز پارتی
-خوب آقا حسام چرا اونشب نیومدی خونه ما مهمونی؟ همه بودن.

-والا چی بگم حاجی... حقیقتا یه ذره کار داشتم، پروژه هامون مونده بود و اینا.

-اوه... حالا یه تابستون کار نکردی، این چهار ساعتم روش.

-آخه یه کمی خوابم هم می اومد گفتم خونه بمونم بخوابم.

-حالا همیشه تا صبح بیداریا، یه شب می خوای بیای خونه ما دیگه خوابت گرفت؟

-آخه دیگه شما آدم مزخرفی هستی، آدمایی که اونجا بودن هم آدمای ضایعی بودن. از موضوعات مزخرفی هم که بعد از شام راجع بهش حرف می زنین نفرت دارم و در مجموع با اجتماع بیشتر از چهار نفر آدمایی که باهاشون صمیمی نیستم مشکل دارم. دیگه این شد که نیومدم حاج آقا.

حاج آقا سر به دشت و بیابان نهاد.

ژانر: علمی-تخیلی.

پ.ن: زین پس پستانه (به ضم پ) کتابی، فیلمی یا یک محصول فرهنگی دیگر معرفی می کنیم باشد که تفکر کنید و رستگار شوید.

پ.ن۲: سینما پارادیزو شدیدا و اکیدا توصیه می شود. ببینید و بشنوید.

+ HeSaM
سه شنبه 17 شهریور1388
باز هم

تق تق تق.

زن در رو باز می کنه و میگه: سلام، هیچ معلوم هست کجایی؟

مرد ( زیر لب و نصفه نیمه): سلام، ترافیک بود.

مرد کتش رو در میاره و با کیفش رو کاناپه پرت می کنه. کمربندش رو باز می کنه و می ره تو آشپزخونه. در یخچال رو باز می کنه و 10 دقیقه هر چی دستش می رسه می خوره.

مرد به سالن پذیرایی می ره به بچه اش که جلوی تلویزیون نشسته، دسته ی پلی استیشن دستشه و به LCD تلویزیون زل زده می گه: سلامت کو؟؟

بچه بدون اینکه چشم از تلویزیون برداره با بی حوصلگی: سلام.

زن از آشپزخونه: بیاین شام بخورین!!! کجایین پس؟ سرد شد.

همه به آشپزخونه می رن، شام می خورن و در آخر مرد و بچه: مرسی.

2،3 ساعت بعد مرد روزنامه می خونه یا کارهای اداریش رو انجام می ده، زن و بچه هم سریال نگاه می کنن. بعد همه به رختخواب میرن و: شب بخیر. شب بخیر.

صبح مرد ساعت 7 زودتر از بقیه بیدار می شه و سرکار می ره.

هیچکس مقصر نیست و هیچکس هم بی تقصیر.

پ.ن: خانواده بسیار گرم و با بنیان محکم فرض شده.

 

 

+ HeSaM